تبليغاتX
باران من

رو به تو

 

نوشته هایم اگر ناخواناست

تقصیر از دست خطم نیست

واژه واژه شعرهایم به سوی تو در حرکت اند

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 13:46 | چهارشنبه پنجم بهمن 1390 •


از فهرست دوستانم حذفت می کنم
f5 که پایین و بالا می شود
تو دیگر نیستی

کاش خاطره های مرده هم دکمه f5 داشتند!

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 16:3 | چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 •

مادر

 

به آن سوی شب ببر مرا

غرق قصه های هفت سالگی ام کن

مادر! 

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 18:23 | جمعه چهارم شهریور 1390 •

ریسمان یویويي که مرا به زندگی می آویخت

 
تمام شب یک نفس تو را فریاد می زنم
تو را عربده می کشم که نیستی
تو را که هرگز نبوده ای

با "تب" هایم تو را می سرایم
کوچه های بی چراغ را با فریادی مستانه می لرزانم
تو را عربده می کشم که نیستی
چیزی از من دزدیده ای
یک هیچ بزرگ از هستی ام
کودکی ام
و ریسمان یویويي که مرا به زندگی می آویخت را دزدیده ای
 
تو نیستی
هرگز نبوده ای
و کاناپه مثل همیشه خالی است
!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 22:37 | پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 •

بي حس كننده مغز

خواب هايم پيش از من مرده اند

و من مجبورم، خواب هاي تو را ببينم

 مي بينم بي آن كه بدانم

وحشت نااميدي،شعورم را مي بلعد

 

هوس جاده چالوس كرده ام

***

سوار بر جاگوار و فراري هاي عصيان زده 8 سيلندر

   فاحشه هاي ديجيتالي با قابليت  GPRS

        مسافران   SMS

 حيات خالي

***

گارد ويژه

پليس ضد شورش در شهرهاي خالي از روح

 - غذاي شورشده!

شوري نيست، شو...ر...شي در شهر نيست

***

 در کوری مادرزادی که جنگ ها هدیه کرده اند

مي بينم:

ايستگاهي در قطار و صف دانشمندان وعظ

میز غذا زانوزده در زیر حمله سیاستمداران شکم گنده

تابلوهاي خسته از راهنمايي

هواپيماي لوكس

پر از سگ هاي پشمالو و كوتوله تزييني،

كه استيك و شراب قرمز سفارش مي دهند به مهماندارهاي چاق

 ***

 باد مسافران دهكده هاي كوچك را به تابستان هاي من ميرساند

دريا نبضم را موج مي زند

دانايي...دانايي ام كجاست؟

پر از تهوع

با سيلابي بد بو از حرف و عدد، احساسم را بالا مي آورم

خالي مي شوم از خودم

حالا ديگر تو شده ام

مگر همين را نمي خواستي!؟

 ***

نمي بينم  اما مي دانم

دانايي ام را در تجارت نان دزديده اي

تنهايي ام را با لامپ هاي كم مصرف نئون و مهتابي ، پر كرده اي

 نامه هايم را با كبوتر هاي معلول نامه رسان به ناكجا مي فرستی؟

***

دزدها كراوات زده اند و بانك افتتاح مي كنند

 با جايزه ويژه خوش حسابي براي مشتريان کله گنده

  واتومبيل پورشه دزدي

وقتی که پليس هاي خوش حساب را وسوسه می کند.

***

 زخم بستر

بستر در زخم،

هدیه ویژه برای "قانون"

توزيع مرگ در بيمارستان دولتي شهر

دولت يارانه اي

داروخانه ها ی ادغام شده در كازينو

با قفسه هايي سرشار از سوسك كش و كاندوم هاي رنگي

 ***

 مرگ در اجبار

  فاحشه ها سوار بر  SMS

به  دنبال مرسدس هاي سياه ضد گلوله ، به باغ هاي اطراف مي روند

 باغ  بي درخت

و تخت هاي دو نفره ایتالیایی چوب گردو  وسط  باغ!

***

 چشمانم را چه كسي قرض گرفت؟

لنزهاي رنگي

باقابليت تغيير نگاه

ولع دهنده ويتامينه با عطر هلو

كاندوم "ويبره" ، ويژه ثروتمندان در تخت هاي گشاد

بزرگ كننده آلت مردان

معجزه گري براي كوچك و بزرگ كردن سينه زنان

دوشيزه پير، مردانگي مصنوعي سالخورده

چشمان پيرمرد خشکیده در سالن رقص،

اسپرم وارداتي، دوشيزه اي در راه  صادرات

دستگاه عقيم كننده موش

تجارت مادران ، مخصوص كازينوهاي آن طرف آب

 و تب ناخوش تخت در هماغوشي اجباري

بي حس كننده مغز

  ***

سياست تير خورده

تفنگي پر كينه كه جاي انسان حرف مي زند

نفرين مادران بر جنگ هاي پدرسالار

و مين هايي كه فرزندان ما را به هوا مي برند

 تور سفر به ماه

 در زمان مرگ

مرگ پرنده روي سيمي كه مين ها را به هم می رساند

 خستگي ناتمام

آزردگي اجباري

ديدن يا نديدن؟

نبودن و هميشه در نبودن بودن

 و خطابه هملت احمق در  لاله زار

***

 سينماي خالي در آتش

و جايزه اسكار براي بازيگر زن  برهنه

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 17:46 | شنبه بیستم فروردین 1390 •

تار عنكبوت باستاني

با تو سخنی ندارم

سخني با من نداري

سکوت ما، پرگویی دشمنانه است

 و گفت و گوهامان يك خاموشي دراز تحميلي


هرگز تو را نديده ام اما هزاران بار بوسيده ام

تو را در هزار شعر عاشقانه سروده ام

و هميشه از يادت برده ام

ــ ما گم شده ايم

ما در تار عنكبوتي باستاني گم شده ايم

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 17:32 | چهارشنبه چهارم اسفند 1389 •

زنده‌ام، در مركز‌، زخمي‌ پاك و نارس

براي دختران درد نوشتم. اين قسمتي از مقدمه مطلبيه كه فردا ضميمه فرهنگ شهر همشهري چاپ مي شه.


لحظه آتش مي‌گيرد و چهره‌ها‌ي بسيار آتش

يك‌چهره مي‌شوند
همه نام‌ها‌ يك‌نام‌اند
همه چهره‌ها‌ يك‌چهره‌اند
همه قرن‌ها‌ يك‌لحظه‌اند
و براي همه قرن‌ها‌ي قرن
جفتي چشم راه آينده را سد مي‌كند

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ (‌اوكتاويو پاز- سنگ آفتاب)


بغض سمج، استخوان مي‌تركاند در گلو؛ فريادي فروخورده، سمفوني درد را در تارهاي عصبي تمام وجودت، اجرا مي‌كند. 
در خود گم مي‌شوي و در غم پيدا. غوطه‌ور مي‌شوي در انسانيت فراموش‌شده‌ات. اين‌جا آخر دنياست. فركانس جانكاه يك‌جيغ، تمام انقلاب‌ها‌ي جهان را به درونت مي‌كشاند و درد توده‌شده در حصار يك‌فراموشي بزرگ، در تمام چهره‌ها‌ نمايان مي‌شود؛ اين خواهر من است كه خيره به تماشاي ذهن برهنه من نشسته يا دردانه تو؟ اين درد سركش و افسارگسيخته از آن چه كسي است كه ناديده گرفتنش، چنين دشوار شده؟
اين‌جا آخر دنياست و اشك‌ها‌ براي باراني كردن آسمان چشم‌ها‌يت، به انتظار چراغ سبز هيچ غروري نمي‌نشينند!
ثانيه به ثانيه، لحظه در لحظه، تمام ساعت‌ها‌ي جهان در گوش‌ها‌يت زنگ مي‌زنند تا در لحظه‌اي عظيم، ما به يگانگي از دست رفته‌مان بنگريم.
اين‌جا تهران است، صداي مهيب اين همه تنهايي را از مجتمع توانبخشي حضرت علي‌ مي‌شنويد. بنايي خسته‌، خانه‌اي رنجور ‌و خاك‌گرفته از گذر طولاني زمان و همه سال‌ها‌ي توانبخشي؛ وصله‌اي تلخ و ناجور در ميان التهاب تب‌دار ‌برج‌ها‌ و ساختمان‌ها‌ي سربرافراشته و لوكس شمال پايتخت.
توانبخشي، نام كوچه پيچ‌دار و بن‌بستي است كه در انتهاي خود، 316‌فرزند رنج را در آغوش گرفته. دختران درد، زاده‌ها‌ي ذهن‌ها‌ي خسته و بدن‌ها‌ي زانو‌زده زير بار معلوليت. خانه محقر و پا به سن گذاشته دختراني كه جسم و ذهن‌شان با دردهاي بسيار گره خورده است.
اين‌جا آخر دنياست‌. استواري سقف‌ها‌ و ايستادگي ستون‌ها‌ي پير و سالخورده‌اش با معجزه عشق و همت عاشقاني سخاوتمند شكل گرفته‌اند؛ انسان‌ها‌يي كه هنوز ‌«انسانيت‌» را زندگي مي‌كنند و اسير ماشين‌ها‌ي عصر پست‌مدرن و هياهوي پولاد و دود نشده‌اند و روح‌شان خراش بر‌مي‌دارد از غم دخترك‌ها‌ي اين خانه دردزده!
چشم مي‌چرخاني و تصوير‌ها‌ي غمزده نشسته بر ني‌ني چشمانت‌، با سرعت نور، تمام غم‌ها‌ي زمين و زمان را يك‌دفعه مي‌كوبد بر فرق سرت. غم‌ها‌يت در بي‌كرانگي درد توده‌شده در چشم‌ها‌يت گم مي‌شوند؛ قاب تصويرهاي زنجير‌شده از رنج جسم، ذهن‌ها‌ي خسته و روح‌ها‌ي نا‌آرام، روياهاي خاموش، خاموشي‌ها‌ي بي‌پايان رويا، نسيان خيمه‌زده در بسترهاي سرد و بي‌روح زاده‌ها‌ي رنج...!
حتي نگاه كردن به اين تكه تلخ از واقعيت دردناك زندگي، جرات مي‌خواهد؛ براي گذر از كنار انبوه تنهايي‌ها‌ي ناگزير دختران خانه قديمي ‌كوچه توانبخشي، بايد پاهايي مقاوم داشت تا در برابر هجوم ناگهاني درد به خود نلرزند‌؛ قلبي دريايي كه واهمه باران نداشته باشد.

براي ورود به تراژدي ‌گزنده دختران درد و سهم داشتن از پيروزي در جدال نابرابر زندگي و مرگ، فراموشي و اميد، بايد فرشته بود. مرهم زخم‌ها‌ي هميشه و بي‌پروا بودن جز از عهده عشقي سرشار و روحي سخاوتمند بر‌نمي‌آيد و كمتر كسي پيدا مي‌شود تا در روزگار حكومت آهن و بتون، شجاعانه شريك تنهايي بي‌پايان دختران درد باشد!


با دست‌نبشته‌اي قرمز و مخدوش
بر پوست من مي‌نويسي و اين زخم‌ها‌
چون پيراهني از شعله مرا در‌بر‌مي‌گيرد
آتش مي‌گيرم بي‌آن‌كه بسوزم
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌( اوكتاويو پاز- سنگ آفتاب)

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 16:47 | دوشنبه هجدهم بهمن 1389 •

خونخواهي خاطره ها

نه عشق

نه عمر

نه زخم هاي بر تنم باقي

هيچ...

من به خونخواهي خاطره ها آمده ام

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 18:39 | شنبه دوم بهمن 1389 •

دریای مرده

تا دریا زیر ملافه های آبی خوابیده است


تا پلک نگشوده ای 

 تا بیدار نشده ای 

 تا مرا نگاه نکرده ای
دلباخته توام

 مرا بنگر 

 چونان آسمان که دریای مرده را

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 11:59 | چهارشنبه هشتم دی 1389 •

سايه سرد

فرياد مي زند باران

بر سنگفرش خيس خيابان


سايه ام، سرد و سياه

 در سايه  بيد ، مدفون شده است


 شتابان از روي سايه ام مي گذري

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 19:3 | یکشنبه هفتم آذر 1389 •

باور كن خواهم رفت

خود را به دست "رفتن" خواهم داد

خود را مانند كفش هاي گمشده ام در كودكي

در فرودگاهي گمشده

جا مي گذارم

خانه را به موريانه ها خواهم سپرد

باور كن خواهم رفت

تا آن جا كه "سرگرداني" سوار خويش را خواهد برد

 

تا شبي كه از هر شهر خالي است

تا شهري خالي از خيابان

تا ميهني تهي از كشور

خود را به دست رفتن خواهم داد

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 12:16 | سه شنبه یازدهم آبان 1389 •

اسیر

و من

اسارتم را زندگی می کنم

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 13:10 | یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 •

خواب خراب

تمام شب

بيداري ام را به انتظار ديدن خورشيد گره مي زنم

ديگر صبح شده

خواب شب مي بينم

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 17:3 | چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 •

باد کنجکاو

هر شب

حس کنجکاوی باد سرد

به تنهایی ام سرک می کشد

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 16:53 | چهارشنبه بیستم مرداد 1389 •

مرا بنويس

در برابرت ایستاده ام

برباد رفته،برگابرگ،خاكستر

پيراهني بي تن

 

در برابرت نشسته ام

چشم در چشم خورشيد

با اين همه لباس چرا عريانم؟

اي كتاب ناخوانده، متن نانوشته، طلسم ناگشوده

مرمر سفيد

مرا بنويس

چيزي بگو

كه هرگز ،حتا در رويا به خود نگفته ام

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 16:14 | چهارشنبه نهم تیر 1389 •

قاصدک

سایه ام

 لانه متروک هزار قاصدک

 

هنگام وداع

بگذار دستانت را بگیرم 

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 11:53 | شنبه بیست و نهم خرداد 1389 •

توفان نگاه

بی قرار ماهیان ام

دریای چشمت را

توفانی از اشک و نگاه آشفته می دارد

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 11:46 | شنبه یکم خرداد 1389 •

مرده ات را دوست دارم

مرده وار دوستت دارم

تو را كه مرده اي

 که زيبايي ات مرده است 

مهرباني ات مرده 

 

دوستت دارم

آن گاه كه بر بستري از آلزايمري طولاني 

خود را به خواب میزنی

تا فراموش کنی فراموش شدن هایت را!

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 17:53 | چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 •

پرگویی دشمنانه

با تو سخنی ندارم

سخني با من نداري

سکوت ما، پرگویی دشمنانه است

 و گفت و گوهامان يك خاموشي دراز تحميلي

 

هرگز تو را نديده ام اما هزاران بار بوسيده ام

تو را در هزار شعر عاشقانه سروده ام

و هميشه از يادت برده ام

ــ ما گم شده ايم

ما در تار عنكبوتي باستاني گم شده ايم

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 13:3 | پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 •

در عمق سنگ

هیچ چیز نیست

من اندیشه ای بیش در عمق سنگی کهن نبوده ام

خنده ای بیش از خاطره ای دور

!! نوشته شده توسط پويا عباسي | 17:46 | یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 •

RSS